سلام.
برای "نمایشنامه"(۲ تا پست قبلم) یه آقا یا خانوم محترم (من بیشتر احتمال می دم آقا باشن)
یه کامنت گذاشتن با نام"و" و متن "و " ساعت ۲:۵۴ صبح
من می گم" آدرس می دادید خدمت می رسیدیم![]()
حالا خودتون ادامه اش رو بخونید:
توی یک واو "عاشق ماند
توی یک واو تشکیل شد
توی یک واو به دنیا آمد
توی یک واو بزرگ شد
توی یک واو عاشق شد
توی یک واو بوسیدش
توی یک واو عاشق موند
توی یک واو سیگار می کشید
توی یک واو اون رفت ...
توی یک واو ...
توی یک واو خاطره هاش موند
توی یک واو "حشیش" نه !...
توی یک واو روانی تر شد
توی یک واو ساعت ۲:۵۴ ...
توی یک واو درس خوند
توی یک واو بالاٌخره "آقای دکتر" شد
توی یک واو همه براش دست زدن
توی یک واو زندگی کرد ... کرد ... کرد ...
توی یک واو یه روز مرد
توی یک واو اون ...
توی یک واو "عاشق" موند
تنها می شود
آس دلش نشئه است
یک چیز سرد
درآغوشش خزیده می شود
سرد سرد
فرو می رود
باتمام وجود
در وجودش
خون
پاشیده می شود
روی دامن سفید
یک تیغ تیز
روی زمین
دست و پا می زند
چشم هایش را می بندد
"فرشته ی زمینی خوش آمدی"
قصه شروع می شود از
"بمان بمان"هایت
یک چیز تلخ
تو... دهنم مزه مزه شد
"بسه ولم کن از خودم بدم اومد"
"من"
توی شعر/" خودم"پاره پاره شد
خل می شوم ...
به خودم فحش...
می روم
یک فحش مادر گنده
ترانه شد
تصمیم خود برای کشتن تو ...
گرفته ام /یک قرص آمفتامین...
مصرفم که شد...
من شعر های.../ "خودم" را فروختم!!!!!
یک فکر شوم...
توی سرم ته گرفته شد
یک قرص آمفتامین...
مصرفم که شد ...
یک خون بسته
توی دلم تکه پاره شد
"اون مرد !!!..."
"به درک ..."
فوق العاده شد
یک چیز تلخ...
ر وی زبانم دوباره شد~~~~
~~~یک فحش ...
فحش مادر گنده ...
من ...
نثار تو
یک شعر تلخ
تو... دهنم چکه چکه شد...
از همیشه قد بلند تر است
همه ی شماره ها را دیده
فقط دوازده را بوسیده
کاش
سایه ی من که روی دیوار و سقف ایستاده
گوش هاش کمی کوتاه تر...
آسانسور زیر پایم برید
طبقات را به بالا پر زدم
به وجدانم آمپول هوا...
نبضم ایستاد یک نفس راحت کشیدم
از پله های عشقت که بالا نرفته بودم
مار های پله ها نیشم زدند
تا نزدیک طناب پوسیده...
نه حلق آویزت کردم
نه حلق آویزت هستم
احساست نخ نما شده خاطرات مچاله شده که فین کردم
شعورم از سرم...دود ...بالا رفت
زندگی است که مرا با چنگ و دندان گرفته........
رنگ سیاهی شهر مشهود است
سعی نکن که خاکستریش بینی
بینی ام ابریزش داشت
ریزش کوه مرد را داشت...
مرد داشت تخمه می خورد
"تخمه می خرید اقا؟"
* * *
مرد توی کوچه داشت مخ می زد
"ساندویچ مخ ۲۰۰۰..."
۲۰۰۰و...۶سال گذشت عیسی جان ...
"جان مادرت بخرش"
"یک ادامس و یک فال است "
فال ماست که گرفتست خدا
"نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر..."
پیر مرد در اتوبوس ایستاده...
ایستاده است سالها که زمان...
زمانه دلش برای ما سوخت
"سوخت حمل و نقل عمومی که گران ..."
"گران برایت تمام می شود،دختر ! "
دختری که با کفشهای کتان ...
به خیر و خوشی عقدت کردیم دختر سرگردان!
که دوست نداشت بمیرد
از پله ها بالا امد
می خواست حرف بزند
چهره اش رنگین کمان شد
ابهایش روی زمین ریخت
دندان هایش انگار...
توی دهنش زیادی کرده بود
چشمه ها یش خشکید
دیگر حتی نمی خواست
بباراند اشک های قندیل شده اش را
از بس خروشیده بود خسته بود
عکس مهتاب حوصله نداشت توی اطلس باشد
غصه هایش در هیمالیا گواتر شد
حتی سرفه اش نمی گرفت...
فوجی خواب بود
قلبش سکته کرد
تسونامی در زد
کوه هاش جذام داشتند
جنگل هاش سه تیغ کردند
نزدیک نشو که زمین
خاکسترش را به گنگ سپرد
خدا بیامرزدت زمین
تولدت مبارک
"انسان جان"
مرغ عشق سبز که مرد ابیه زن گرفت
گوسفند فری کمونیست شد
قوی ماده تخم گذاشت نره رفته بود مآموریت
شیپوری ها نت هایشان را فراموش کرده اند
مرغ همسایه به خروسش شک داشت
فیل جوان بینیش را جراحی کرد
کلاغ زشت بعد ۳۰۰سال زندگی زنش را طلاق داد
کفتر چاهی پوستش را برنز کرد
شیر نر زن ذلیل شد
ماهی توی اکواریم هوا اعتصاب کرد
موش کور چشم هایش را لیزیک کرد
خفاش بالا شهر خانه خرید
قناری فروش ها مشتری نداشتند
زندگی از اول
کات...
برداشت صدم...
زندگی از اول کات
زندگی تکه تکه ی من کات!...
نفس های وصله وصله ی من کات!...
زندگی رنگ صورتی چرک...مرد مردی که...
زندگی وسط دیالوگ های جرواجر
روز از نو...
باز عذاب وجدان زورکی
عشق...
عاشق دختری که...نمی خواهم
هی دود ...دود...دود...من دودی نه...
باز...ادمی که کشته ام...الکی فقط برای فیلم زور... زورکی
دوباره برداشت ...هزارو کوفت این فیلم شاید...
و بارانی که از شلنگ می امد
و عکس ماه توی حوض واقعی ...نه اما باید...
دوباره زندگی زیر پوست یک نقش
دوباره کات،کات،کات...من خودم هستم:
"پسرکی که ...یک کمی ادم..."
که دوباره زندگی...می خواهد...
"کات!خسته نباشید...روز پایان رفت...بچه ها صبح زود..."
نمی دانم باید ؟!...
نه ...نمی کنم حفظ حرف هایم را ...
[ز.ی. ی. ی .ن. ن. ن. ن. گ]
"کات،خسته نباشید،عزرائیلم،
شما که از بازی زندگی دل خوش ندارید با من باید..."
* * *
انجاست که هی،نقش،نقش،نقش،"بازی کن!"
که نقش های عمرتان بر باد ،
کات،کات،کات،باید...